![]() |
![]() |
|
| گاهی اوقات برای پیشرفت کشور باید کثافت رو قورت داد و این رمز جاودانه بودن |
![]() به نام خداوند آزادی و آزادگی
تقدیم به تمامی قربانیان تاریخ
درود
درود بر مرگ که آزاد و رهاست
درود بر جوخه اعدام و عاشقان راه مرگ
درود بر قمار بازان زندگی که می بازند ولی پاک
درود بر گناه کاران......گناهکارانی با گناه بزرگ اندیشیدن
درود بر وکیل مدافعان گناه
درود بر آنها که تحجر را با پتک تفکر شکستند
درود بر اسم ممنوعه پشت خطهای سیاه
و من امروز در این دادگاه متهم هستم
در دادگاهی به نام دادگاه عدالت
عدالتی که عمق وجود آن را از فرشته بزرگش می توان
فهمید
فرشته عدالت که شاید برای فرار از خورشید چشمانش
را آنگونه با آن دستمال ضخیم محکم بسته
و در دستانش میزانی نا میزان
اتهام من اندیشیدن
دادگاه شروع شد
هوای سرد دادگاه لرزه ای بر اندامم انداخت
به اطرافم نگاهی کردم.....پس کجایند؟
وکیل مدافعانم را می گویم ...آنها کجایند؟
آنها باید امروز در مقابل عدالت از من دفاع کنند
به ناگاه طنین آن صدای آشنا در فضای سرد و تاریک
دادگاه پیچید
"نجانت دهندگان تو امروز همگی در گور خفته اند"
چرا امروز؟......چرا برای من؟
ای کاش اینجا بودند
ای کاش بودند و می دیدند که قوزک پای من هم دیگر
توانی برای راه رفتن ندارد
بودند و می دیدند که سلام من را هم کسی پاسخ نمی
دهد
ای کاش بودند...ای کاش بودند و می دیدند که گریه
های پریا دو چندان شده و امروز خون گریه می کنند
و ای کاش بودندتا ببینند شنبه هنوز هم روز بدی است
اهالی هیئت منصفه...عالیجنابان
آخر این چه عدالتی است
مگر قرار ما این نبود که اگر پرنده ها مردند پرواز را از یاد
نبریم
ولی امروز هیچ کدام از پرنده ها به پرواز فکر نمی کنند
چون پرنده توی قفس به جای پرواز
به آزادی
به رهایی
به آزادگی.... به مرگ می اندیشد
او حاضر است بمیرد تاحداقل جسمش را از قفس بیرون
بیاورند
تا امروز آبشاری بودم که سرود سقوط را بر روی تخته
سنگهای بی رحم
خارا زمزمه می کردم
ولی امروزقطره بارانی هستم که برای رهایی از چنگال
ابر سیاه سقوط میکنم
سقوطی بارانی و مرگی آبی
ولی ای کاش............................................به ناگاه در
میان
متن دفاعیه ام
شاه عدالت با پوزخندی سرد چکش استخوانی اش را
برمیز سنگی اش کوبید
"اعدامش کنید"
می دانستم ولی بگذارید قبل از مرگم رازی را به پرندگان
بگویم
پرواز زیاد هم سخت نیست
کافیست بالها رابه اطراف باز کنید و آرام بالا و پایین ببرید
یک...دو
یک....دو
یک.... دو
نویسنده:فرید یعقوبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:52 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
ببینید که اینجای مانده تهی ز اورنگ و دیهم شاهنشهی
نه گوی و نه میدان و نه چوگان و نه اسب نه استخر پیداست نه آذر گشسب
وقتی به گذشته ها نگاه میکنم می بینم دیگه اون دغدغه ها رو ندارم دل مشغولی هام فرق کرده.دیگه میتونم یه ذره خوش بین تر باشم.اما همه چیمون رو از دست دادیم همه چیمون حتی آزادی.آره آزادی که ما ایرانی ها همیشه سر آمدش بودیم.هیچ وقت اسارت رو قبول نمی کردیم تنها چیزی که از ما نمیشد بگیری آزادی بود.حتی به قیمت جونمون.این رو من نمیگم فردوسی شاعر پر آوازه ی ایران زمین میگه. اما ای حکیم کجایی که ببینی... دیشب نزدیک خونه ی ما جشن دستیابی به سلاح هسته ای بود و همه با هم شمع کیک زردی رو فوت کردند که حتی خامه ی اون کیک هم برای ایرانی ها نیست چون توی اون کیک پر از استعمار بود.استعمار نوین آره ایرانی ها باید بدونن که دیگه استعمار به صورت پادگان های نظامی پدید نمی آد.امروزه استعمار توی بشکه های نفت و لوله های گازه. وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم دیگه اون دغدغه ها رو ندارم دل مشغولی هام فرق کرده.دیگه میتونم یه ذره خوش بین تر باشم.خوش بین به اینکه دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم پس دیگه چیزی از دست نمی دیم. آره دیگه تموم شد.آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اونایی که همه چیتون رو دادین تا همه چیمون رو بگیرین دیگه تموم شد برید با خیال راحت بخوابید می دونم که خیلی خسته اید دیگه همه چی تموم شد همه چی تموم شد همه چی تموم شد اما... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 2:5 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
باور کنید همه ی حقیقت را نمی دانیم
نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی و اين نه عيب است كه در مذهب ما تحسين است اين نوشته ي من خطاب به تمام كساني است كه مانند حيوانات اهلي رام شده اند و تا به حال از خود يك سوال هم نپرسيده اند. بزرگان ديني آنان هر چه بگويند عمل مي كنند و هيچ گاه فكر اين كه شايد مقصودي پشت اين حرف آنان باشد هم نمي كنند. يك بيت بالا از سعدي است و خطاب به تمام كساني كه درگير خرافات شده اند مي گويد: كه همه ي آنچه كه به صورت سرمشق براي شما بيان كرده اند درست نيست و گاهي هم لازم است به اعماق گناهان برويم و آنان را تجربه كنيم شايد ثوابي از قلم افتاده باشد. در بيت بالا منظور از شاهد باري همان لواط يا هم جنس خواهي است كه در كتاب - شاهد بازي در ادبيات فارسي- مفصل توضيح داده است كه شاعران ما اعم از سعدي حافظ مولانا خيام و...شاهد باز بوده اند و اين امر را يك علم نيز ميدانستند. در نظر بازي ما بي خبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند از بتان آن طلب ار طالب حسني اي دوست اين كسي گفت كه در علم نظر بينا بود حافظ نيز در بيت بالا به وضوح از شاهد بازي و نظر بازي خود مي گويد و اين را تحسين مي كند. در اروپا نيز اشخاصي مانند افلاطون بوده اند كه به نظر بازي شهرت داشتند و اين نظر بازي در اروپا به قدري گسترش يافت كه امروزه ازدواج دو همجنس در مجلسشان نيز به تصويب رسيده است. اما اين موضوع در نظر افراد بي خبر كفر و جهالت است در صورتي كه فلسفه هاي هزار ساله دارد و ما همه چيز را نمي دانيم. اما چيزي كه هست باز هم بر ميگرديم به همان جمله ي پدر خوانده ي ضد مسيح: گاهي اوقات نترسيد و به اعماق گناهان برويد و آن ها را تجربه كنيد شايد ثوابي از قلم افتاده باش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:52 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
مرد باش و حقیقت را بگو
يك روز يك مرد حرف كثيفي به من زد نمي دانم آن مرد كه بود شايد از آنها بود. اما هركه بود حرف كثيفي مي زد. او مي گفت: دست هايش را روي صورتش برد و در همين حال نفس عميقي كشيد و وقتي دست هايش به چانه اش رسيد نفسش را رو به بالا فوت كرد،او پرواز كرد به سوي آن جا، آن جايي كه هيچ كس آن جا را نديده، آن جايي كه اسمش فقط آن جاست. او در آن جا سكوت را فهميد هرچند كر نبود آرامش را فهميد هر چند آرام نبود سپيدي را ديد هر چند از چشمانش سياهي مي چكيد ديگر نيامد هر چند نمرده بود يكي از دوستان به من گفته بود كه اين دنيا حتي ارزش فكر كردن رو هم نداره پس چرا وقتتو تلف ميكني و مي نويسي.دوست عزيز نوشتن تنها علاج بيماري ماست.نمي دانم اگر قلمي نبود دفتري نبود سرنوشت اين افكار كثيف من چه میشد.شايد اگر به حرف دوستم گوش مي كردم و نمي نوشتم خيلي قبل تر از اين ها به آسمان مي پيوستم نمي دانم اين هم دست آنان است و يا اينكه... در نظر آنان زير باران رفتن ديوانگيست. اگه بارون نباره من مي بارم تا هيچ كس جز من روي آنها را نبيند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:52 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
دور شوید. همه منتظر نیمه ی ماه هستند باز هم اين افكار نا آرام به سراغ من آمدند.هيچ هدايتي وجود ندارد،هيچ گمراهي وجود ندارد فقط اين انتخاب آن هاست كه چه كسي هدايت شود و چه كسي مانند من به نام قرعه اش سياهي بيفتد و كسي هم پاسخ گو نسيت، اصلا به كسي مربوط نمي شود . همه بايد به فكر خودشان باشند .توي اين مرداب اگه بتوني گليم خودتو بكشي بيرون هنر كردي. بعضي وقت ها با خودم فكر مي كنم كه اين مردم رو با اين چيزا خواب كردن و خودشون دارن مي برندو مي دزدندو... اما خوب كه نگاه مي كنم مي بينم اگه قرار باشه كسي خواب باشه اون امثال منه كه همه ي زندگي شون رو پايه قلم براي نوشتن چرنديات تلف كردن اما چه ميشه كرد كه تنها درمان اين مرگ خاموش، نوشتنه. ملتي دويدند و خود را به مقصد رساندند ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم... شايد هم همه ي اين شك و ترديد ها و نفرتي كه من نسبت به آن ها دارم به دليل اينكه ما را خاموش كردند تا خود اوج بگيرند همه سرشار از ديوانگي و عقب ماندگي خودمان است و مانند كساني كه گناه كردند و مقصر را شيطان دانستند به دنبال مقصر مي گردم اما هرچه كه هست من به دنبال حقيقتم و اگر جايي پيدا شود به آنجا سفر خواهم كرد بگذريم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:41 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
افکارم را نگه دارید
من پدر خوانده ی ضد مسیح اینجام تا مطالبی را به شما بگویم . مطلبی از آسمان . مطلبی از نا کجا آباد از جایی که باید زجر کشید تا درکش کرد . من پدرخوانده ی ضد مسیح روحم را در ازای سکس معامله کردم و به این نقطه از راه رسیدم به جایی که از کسی و چیزی نمی ترسم جز افکارم . شاید این افکار روزی مرا نابود کند . نشسته ایم و به آونگ ساعتی نگاه می کنیم تو خیلی خون سردی و من هی تکرار می کنم -یک -دو- . تو به من میگی چرا این قدر ورجو ورجه میکنی . تو همیشه چشات به جاده خیره بود انگار همیشه منتظری تاُ کسی بیاد من میگم نه این دفعه خیلی فرق داره ببین -یک-دو- یعنی این (دو تا قدم کوچیک برمی دارم) دیدی . من و مردم همینجوری داریم میریم با اینکه چاله ی روبه روی خودمونو می بینیم اما بازم می ریم و تو مثل همیشه وایسادی نگاه می کنی . اما باز هم با این حال زود تر از ما به مقصد می رسی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:1 توسط پدر خوانده ی ضد مسیح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
انقدر به درگاه خدا ناله کردیم که دیگه خدا هم از جایگاهی که روش نشسته حالش بهم میخوره فکرش رو بکن...
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
نیهیلیست |
|
RSS
|